لسان الملك سپهر

2042

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

پنجاه و پنجم : يزيد بن ابى حبيب گويد : زنى كه هرگاه توانستى خاطر پيغمبر را رنجه داشتى ، يك روز پسركى دوماهه بر گردن داشت و بر پيغمبر بگذشت ، كودك به زبان آمد و گفت : السّلام عليك يا رسول اللّه السّلام عليك يا محمّد بن عبد اللّه . فرمود : تو چه دانى كه من رسول خدا و پسر عبد اللّه‌ام ؟ گفت : اين دانش ، خداى مرا داد و اينك جبرئيل بر فراز سر تو ايستاده در تو مىنگرد ، پيغمبر فرمود : نام تو چيست ؟ عرض كرد : عبد العزّى لكن از عزّى بيزارم ، تو مرا به نامى بخوان و دعائى كن تا در بهشت از خدّام تو باشم ، نيكبخت آنكه با تو ايمان آورد و بدبخت آن كس كه انكار تو كند . پيغمبر فرمود : نام تو عبد اللّه باشد ، كودك نعره بزد و بمرد . مادر چون اين بديد در زمان كلمه بگفت و مسلمانى گرفت و گفت : دريغ از روزگار گذشته كه بر خصمى تو رفت ، پيغمبر فرمود : شاد باش اينك نگرانم كه فرشتگان كفن كردند و حنوط تو را از بهشت مىآورند ، زن نيز از شادى نعره بزد و بمرد . رسول خدا نماز بر وى گزاشت و فرمان كرد تا هر دو را كفن كردند و به خاك سپردند . پنجاه و ششم : ام سلمه گويد : سه كس بر پيغمبر درآمد : نخستين گفت : تو خود را بر خليل تفضيل نهى ، او خليل اللّه بود ، تو را چه منزلت است ؟ فرمود : من حبيب اللّه مىباشم . دويم گفت : تو خويش را از موسى بهتر دانى ؟ و خداى در طور با او سخن كرد . فرمود : خداوند در عرش با من مكالمه كرد . ديگر گفت : تو خود را از عيسى افزون دانى ؟ و او مرده زنده كردى و از تو مانند اين نشنيدم . رسول خدا در خشم شد و على را به آواز بخواند و با بعد مسافت ، على اين ندا بشنيد و حاضر شد . حضرت فرمود : جبرئيل بانگ مرا به تو آورد ، اكنون برخيز و با اين جماعت به مضجع يوسف بن كعب كه يك تن از احبار يهود بود برو و آن را بخوان تا برخيزد . على با آن سه كس بر سر قبر يوسف آمد و او را ندا كرد قبر شكافتن گرفت ، در كرّت دويم نيك شكافته شد ، و در كرّت سيم چون او را بخواند جسد او مكشوف گشت . على فرمود : برخيز به فرمان خداى . يوسف مانند پيرى برخاست و گفت : من يوسف بن كعبم كه تبّع را از قتل و افساد اندرز گفتم و بازداشتم اينك سيصد و اند سال است كه بمرده‌ام اكنون مرا آواز دادند كه برخيز و سرور اولاد آدم محمّد را تصديق كن كه جمعى او را تكذيب مىكنند . پس على كلمه‌اى چند